خلاصه داستان سریال قهوه پدری قسمت ۱۱ + لینک دانلود قسمت ۱۱ سریال قهوه پدری

در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه ای از قسمت یازدهم سریال قهوه پدری و لینک دانلود آن را که در روز دوشنبه ۲۴ دی منتشر شده است آورده ایم که خواهید خواند.

خلاصه داستان سریال قهوه پدری قسمت ۱۱ + لینک دانلود قسمت ۱۱ سریال قهوه پدری
صفحه اقتصاد -

سریال قهوه پدری در ژانر کمدی در سال ۱۴۰۳ از شبکه خانگی و پلتفرم فیلم نت آماده پخش شده است، این سریال با بازی مهران مدیری ، ژاله صامتی ، سام درخشانی ، جواد رضویان ،  حامد آهنگی ، ملیسا ذاکری ، بیتا سحرخیز ، مجید نوروزی و … است. خلاصه داستان قسمت یازدهم سریال قهوه پدری را در ادامه این مطلب می خوانیم.

خلاصه سریال قهوه پدری قسمت یازدهم

صبح ایرج از خواب بیهوشی بیدار میشه، میخچالچی ازش میپرسه دیشب مورد مشکوک یا سرقتی ندید، ایرج عصبانی میشه میگه تو حوزه استحفاظی من سرقت وجود نداره، بعد میخچالچی میگه از دیشب چندبار بهت زنگ زدم چرا جواب ندادی؟ ایرج تعریف میکنه که دیشب جهان و همسرش اومدن دلجویی و بهش دمنوش دادن حتما بهم دمنوش آرامبخش بوده، آخه اینا داماد آرام دوست دارن. میخچالچی میگه اینا تو کافه بازسازی دارن یا دارن جایی رو میکنن. ایرج میگه شاید دارن زیرزمین رو تعمیر می کنن. میخچالچی تعجب میکنه که مگه اینجا زیر زمین داره؟ ایرج میگه زیرزمین شخصیه و نمیتونیم اطلاعات بدیم.

سعید سایتی طراحی میکنه که بتونن از روی سایت نوبت بدن واسه مشتریا و به سیمین میگه بهتره نازگل رو بذارن مسئول این کار.

نازگل میاد کافه تا بهش آموزش و توضیح بدن چطور با این نرم افزار کار کنه، نازگل میگه با این کارها ازدحام جمعیت شما کنترل نمیشه بهتره یه مرد باجربزه بالا سر کار باشه مثل آقا ایرج. همون لحظه ایرج میاد داخل کافه و میپرسه قضیه چیه؟ نازگل میگه بهتره شما بخاطر من درگیر نشید مسئله خاصی نشده. ایرج از سیمین میپرسه دمنوشی که بهم دادید چی بوده؟ سیمین میپرسه شما حساسیت داشتی مگه. ایرج میگه نه خداروشکر من به چیزی حساسیت ندارم، من دیشب طوری به خواب عمیق فرو رفتم ، سیمین میگه خداروشکر، ایرج میگه چی خداروشکر دیشب طوری من خوابیدم اگه محله رو با جاش میبردن این عقاب بیدار نمیشد میشه فرمول این دمنوش رو بهم بدید؟ سیمین میگه گل گاوزبان و سنبل الطیب و ... داشت، ایرج میگه همون دیگه پس حتما بخاطر سنبل الطیب بوده لطفا فرمولش رو به من بدید.

مجید و اون داخل تونل درباره کارشون و کندن تونل و ایده هاشون صحبت می کنند.

سیمین وقتی جهان میرسه بهش موضوع ایرج رو میگه.

سپیده میگه همکلاسی هام اینجا رو پیدا کردن، یکی از اونها هم اومده میگه پدرش می خواد با پدر صحبت کنه، وقتی به خانواده اش میگه شاید برای خواستگاری میخوان بیاد، سیمین میگه الان چه وقته خواستگاریه، اینجا چطوره همه می خوان ازدواج کنند، نازگل و مجید و ملیسا و ناصر تونل و ..‌. ، ملیسا میرسه میگه دیدید ناهید خانم وضعیت مجرد رو برداشته گذاشته متاهل؟ بقیه میگن یعنی چی حالا کی میاد باهاش ازدواج کنه حتما یارو کور بوده یا گاو بوده.

مراسم ازدواج ناهید خانم شروع میشه و مشخص میشه آقای فاضلی داماده، ناهید خانم سر عقد میگه دو تا چیز رو از من نخواه راز داری و بی‌خبری. فاضلی میگه نمیخوام چکاریه خب. 

میخچالچی و بهار میرن کافه به بهونه قهوه خوردن از کار جهان و بقیه سردربیارن. سیمین براشون سرویس میبره و میگه بهتره دفعه های دیگه بگن تا میز براشون رزور کنن تا مشکلی پیش نیاد، بهار میگه خیلی براتون خوشحالم اما حیف که نزدیکای مزایده است و قراره خونه عموتون رو پلمپ کنند. سیمین میگه یعنی الان ما باید تخلیه کنیم؟ میخچالچی میگه از صبح هی نامه میزنن میگن باید پلمپ بشه وگرنه خودمو پلمپ می کنند. شما هیچی وقت ندارید. میخچالچی به بهونه دستشویی میره ببینه تو کافه چه خبره، جهان میاد میگه شما اینجا چیکار میکنید؟ او جواب میده داشتم سلفی میگرفتم بعد با جهان عکس و فیلم میگیره، جهان میگه اینهمه جا چرا جلو در زیرزمین؟ میخچالچی میگه من میخواستم برم دستشویی دیگه رفع شد، حالا که گفتید دلم میخواد برم ببینمش. جهان دست به سرش میکنه که اینجا داریم فرمول قهوه رو تهیه می کنیم و تو زیرزمین راهش نمیده.

اینبار اون با سعید داخل تونل میرن و اون میگه من از صبح تو تونل هستم می خوام ببینم دیگه مادرت چی میگه. سعید میگه من اینجا یه مورد مشکوک دیدم یه پارچه سفید تو دیوار بود نکنه کفن باشه، با هم برمیگردن ببینن چیه.

جهان به سیمین میگه نگران نباش همه چیز درست میشه، سیمین میگه نه نگران نیستم رزومه من یه اسباب توی خیابون کم داشت که خداروشکر اونم کامل شد. جهان میگه تقصیره منه که اینطور شده من بهت قول داده بودم آب تو دلت تکون نخوره.

ملیسا میاد میگه شما اینجا دارید غصه می‌خورید ناهید خانم عکس پروفایلشو عوض کرده دست در دست با حلقه، بعد یکدفعه ناهید خانم و آقای فاضلی کل کشان وارد کافه میشن ملیسا با دیدن این صحنه غش میکنه.

قهوه پدری

سعید پارچه سفید رو از داخل دیوار میکشه بیرون و میبینه یه مجسمه عتیقه داخلش هست، سریع میاد بیرون و به مادرو پدرش میگه معجزه شده، یه عتیقه پیدا شده، عمو اون گفته همین الان باید جلسه کنیم.

مجید و آقای فاضلی ملیسا رو میبرن خونه، ملیسا بهوش میاد میگه مجید نمیدونی چه خواب بدی دیدم خواب دیدم پدرم با ناهید خانم ازدواج کرده، مجید میگه بهتره خوابت رو به آب روان بگی تا تعبیر نشه. آقای فاضلی میگه دخترم ببین پدر فرتوتت رو، ببین من با نانا خوشبختم. ملیسا میگه پدر جان شما شناسنامه ناهید خانم رو دیدی؟ چطور میخوای تو جمع نانا صداش کنی؟ پدرش میگه اونم منو بیژبیژ صدا میکنه البته اول قرار بود منو جوجو صدا کنه گفتم نگه چون یاد مادرت میفتادم.

مجید میگه حالا چرا اینقدر با عجله؟ فاضلی میگه از قضیه نسترن یادته من داغون شدم نانا واسه من شد تراپی. ملیسا سریع میگه یادتونه اون شب خانواده مجید اومده بودن اینجا؟ اومده بودن قضیه دزدیده شدن وانت رو بگن. مجید میگه اون قضیه که بخوبی حل شد. 

فاضلی میگه قضیه وانت چیه؟ من بکسی وانت ندادم، ملیسا با حرص میگه من دادم بهش این به قضیه ناهید خانم در، آخیش. مجید میگه من میخواستم سر یه فرصت به شما بگم. فاضلی میگه وانت چیه من سر قضیه نانا بهت مدیونم، به ملیسا میگه قرار بود بعد سامون گرفتن من اتاق بزرگه رو تخلیه کنی.

اون به سعید و سیمین و جهان میگه مجسمه ۲ کیلو و هفتصد و پنجاه گرمه که فقط ۱۰ میلیارد پول طلاهاشه، جهان میگه مطمئنی؟ اون میگه بمن اعتماد کنید. سیمین میگه ما تنها عتیقه ای که از نزدیک دیدیم ناصر تونل بوده. جهان میگه که البته دزدها هم گردن نگرفتند.

اون میگه اگه اصل باشه کلی می ارزه. جهان میگه اگه این کلی بی ارزه خوبیش اینه که دیگه لازم نیست دزدی کنیم.

یکدفعه ناهید خانم میاد میگه چی شده کافه رو تعطیل کردید؟ چشمش به مجسمه میفته میگه این چیه؟ اون میگه وسیله آشپزخونه. ناهید خانم باور نمیکنه و میگه چطور تاحالا ندیدم، جهان میگه از بس سربه هوایید، حالا از کجاش شنیدید، میگه از ۲ کیلو و هفتصد و پنجاه. سیمین میگه میخواستم بهتون بگم . ناهید میگه پاقدم مرد منه نیومده گنج پیدا کردید، البته گنج واقعیه زندگی من اونه. جهان میگه البته بهتره بهشون چیزی نگید، ناهید خانم میگه من چیزی ازش قایم نمیکنم و قضیه پیکو رو که دست مجید دید همه چیز رو بهش گفتم. البته موضوع دزدی از بانک رو گفتم برای ماه عسل بهش بگم. اون میره بخوابه مجسمه رو هم باخودش میبره، هرچی سیمین میگه نبره محل نمیذاره...

دانلود سریال قهوه پدری قسمت ۱۱

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه

آخرین اخبار