دانلود مستقیم قسمت ۶ سریال بدل + خلاصه داستان سریال بدل قسمت ۶
سریال بدل هر شب بعد از اذان مغرب از شبکه سه سیما منتشرمی شود، در این مطلب از سایت صفحه اقتصاد لینک دانلود قسمت ششم و خلاصه داستان سریال بدل را خواهیم دید.

سریال بدل به کارگردانی علی مسعودی می باشد، این سریال با هنرنمایی شهرام قائدی، داریوش سلیمی، ساعد هدایتی، اشکان اشتیاق ، گیتی معینی، فرحناز منافی ظاهر و ... در سال ۱۴۰۲ ساخته شده است.
سریال بدل در ماه رمضان هرشب بعد از افطار و اذان مغرب به افق تهران از شبکه سه سیما منتشر می شود، در اینجا لینک دانلود سریال بدل و خلاصه داستان سریال بدل قسمت چهارم را خواهید دید.
دانلود سریال بدل قسمت ۶ از شبکه سه
https://telewebion.com/episode/۰x۱۱d۶۶ae۵
خلاصه داستان قسمت ۶ سریال بدل
قاسم رفته به دم چایخانه مظفر و به شاگردش میگه که بره به مظفر خبر بده و بیاد باید برن پیش مکرم عطاران چون سر گوسفند به مشکل خورده مظفر وقتی میاد و موضوع میفهمه به قاسم میگه من که بهت گفته بودم حتماً گوسفند توئه که مشکل درست کرده قاسم میگه از کجا معلوم گوسفند منه؟ شاید مال شماست و بعد از کمی کل کل کردن با همدیگه پیش مکرم میرن. مکرم با آنها میره و تورج را از گوسفند دزدی رفع اتهام میکنن. وقتی به خانه برمیگردن مکرم تورج را دعوا میکنه و میگه کی آخه گوسفندو با پراید جابجا میکنه؟ احمقی؟ سپس بعد از کمی سرزنش کردنش به عطاری برمیگرده با رضا صحبت میکنه و به خاطر موفقیتش و مدرک دکترایی که گرفته اشک شوق میریزه و میگه سربلندم کردی.
رضا آرومش میکنه سپس بهش میگه من یه تصمیمی گرفتم نذر کرده بودم که اگه مدرک دکترامو گرفتم و همه چی خوب پیش رفت برای مسجد محله خادمی کنم همین امروز که رفتم یه سر زدم گفتم نذرمو به جا بیارم دیگه به خاطر همین ماه رمضان این سال میخوام خادم مسجد بشم و خدمت کنم مکرم خوشحال و احساساتی میشه سپس با گریه او را بغل میکنه. سپس موقع بستن مغازه شده و با رضا به خانه برمیگردد. مادر رضا با خوشحالی بهشون میگه خبر خوب دارم واستون مکرم میگه خیر باشه چی شده؟ او بهش میگه سوری جون عکس برادرزادهشو نشونم داد منم خیلی ازش خوشم اومد قرار شد پنجشنبه این هفته بریم تا رضا و اون دختر همدیگرو ببینن که از هم خوششون میاد یا نه رضا مخالفت میکنه و میگه چه گیری به من دادین؟ فعلاً من الان وقت این کارارو ندارم تازه اومدم!
مکرم تایید میکنه و میگه راست میگه خانم تازه اومده بزار چند روزی نفس بکشه استراحت کنه با دوستاش وقت بگذرونه ازدواجم میکنه رضا تایید میکنه و پادرش بهش میگه اگه زن گرفتی به من نمیگی بگو که الکی من وقتمو هدر ندم! رضا میگه من اونجا داشتم درس میخوندم کی اصلاً وقت کردم که ازدواج کنم؟ بزار سر فرصت مادرش میگه تا چشم به هم بزنی تو بلیط برگشتتم گرفتی من تو این سفرت باید زنت بدم! رضا بحث عوض میکنه و بهش میگه رعنا کجاست؟ اون میگه با تورج رفته بیرون رضا جا میخوره و میگه کجای بیرون؟ مادرش میگه رفتن درکه رضا میگه دوتایی با هم رفتن؟ اون میگه نه آقای دکتر و مادربزرگشون و خواهرهاش هم هستند رضا عصبی میشه و میگه مگه من نگفتم نذارین برن بیرون؟ اون میگه تو ازم خواستی نذارم برن فرحزاد رفتن درکه رضا عصبی میشه و از خونه میره بیرون سپس به کیوان زنگ میزنه و باهاش دعوا میکنه که چرا رفتن بیرون مگه نگفت که از خواهرش فاصله بگیره!؟
کیوان از قصد میزنه روی بلندگو تا بیشتر از این غر نزنه رضا وقتی میفهمه صداش داره پخش میشه مودبانه صحبت میکنه و ازش میخواد تا بره پیشش که درباره موضوعی که قبلاً دربارش حرف زده بودند صحبت کند چون یه راه حل پیدا کرده کیوان قبول میکنه و میگه بعد از خوردن شام میام اونجا پیشتون تا حرف بزنیم. بعد از خوردن شام وقتی به خانه برمیگردد تا رعنا را برسونند بعد از رفتن تورج به داخل خانه رضا به کیوان میگه فردا ۱۰ صبح میای تا با همدیگه بریم پیش پدرم اونجا بهش میگی که اومدم خادم مسجد بشم و خدمت کنم کیوان میگه اون وقت چی میشه؟ رضا میگه بقیشو من حل میکنم اونش با من سپس ازش میخواد تا بره دیگه. فردای اون روز سر سفره صبحانه در حال خوردن غذا هستند که زنگ در خانه زده میشه مکرم میگه این موقع صبح دیگه کیه؟ عزت میگه حتماً یا عفت یا از فامیلامونه یا از در همسایه یکی اومده میخواد کی باشه اخه؟ تورج پای آیفون میره که میبینه کیوانه رضا وقتی اینو میفهمه سریع میره جلوی در و باهاش دعوا میکنه و میگه قرارمون ساعت ۱۰ صبح بود اینجا چیکار میکنی؟
همون موقع مادرشم دم در میره و تعارفش میکنه تا بیاد داخل برای خوردن صبحانه کیوان میگه رفته بودم حلیم بگیرم براتون آخه رضا ۵ ساله ایران نبوده گفتم شاید هوس کرده باشه عزت خانم تشکر میکنه و تعارفش میکنه تا بیاد داخل با هم صبحانه بخورن او قبول میکنه. بعد از خوردن صبحانه رضا به همراه کیوان به چایخانه محله میرن تا اونجا با همدیگه درباره برنامه دزدیشون نقشه بکشند و حرف بزنند اما انقدر شلوغه که نمیتونن خوب صحبت کنن چون تا میان تنها بشن با هم صحبت کنن یه نفر از اهالی میره پیششون سپس با همدیگه به اتفاق مکرم میرن مسجد محله. بعد از خوندن نماز آنها میرن پیش حاج آقای مسجد و با همدیگه صحبت میکنند درباره مراسم ماه مبارک رمضان که کیوان میگه پس منم از اول ماه رمضان میام اینجا در خدمتتونم دیگه انها قبول میکنن...
نظر شما