خلاصه داستان سریال آبان قسمت چهارم + دانلود سریال آبان قسمت ۴
قسمت چهارم سریال آبان از پلتفرم شیدا در روز چهارشنبه ۲۴ بهمن ماه ۱۴۰۳ ساعت ۲۰ از شبکه نمایش خانگی پخش می شود است، در اینجا خلاصه داستان قسمت چهارم بهمراه دانلود این قسمت از سریال آبان را آورده ایم که می بینید.

سریال آبان در ژانر ملودرام، عاشقانه ساخته شده است که رضا دادویی کارگردانی این سریال را برعهده دارد، در این سریال بازیگران مطرحی چون شهاب حسینی، امین حیایی، لاله مرزبان، مینا ساداتی، بهاره کیان افشار، رحیم نوروزی و ... حضور دارند. در ادامه خلاصه داستان قسمت چهارم سریال آبان را در ادامه این مطلب می خوانیم.
خلاصه داستان سریال آبان قسمت ۴
فریبرز میره پیش پدرش میبینه پدرش با یه آقایی جروبحث میکنه، مردی که اومده بود دنبال دخترش ، دخترش که داخل یه مغازه ای قایم شده مدام فریاد میزد که بیا بیرون، فریبرز میگه این یارو کی بود؟ پدرش میگه پدر بی همه چیز اون دختره، دوباره پدر دختر میاد و داد میزنه بیا از اینجا بریم، دختر با ترس یه چاقو برمیداره و رگش رو میزنه. وقتی کرکره مغازه رو میکشن بالا دختر رو غرق در خون می بینند.
آبان تو زندون بند زنان و امیر تو خونه مجبور بود دخترش رو سرگرم کنه و براش غذا بپزه، دخترش حسابی دلتنگی میکرد، آلما حاضر شده بود بره پیش مادرش اما امیر بهش میگه که نمیتونه اینکار رو بکنه.
هدیه تماس میگیره که مانی رو آماده کنن یکی میاد دنبالش میاره پیشش فقط پدرش نفهمه، بعد از قطع تماس به سروش میگه زن باباش انگار از خداش بود که مانی از پیشش بره، انگار اینهمه وقت تحملش می کرد.
منصور میره سراغ شوهر سابق هدیه و ازش آدرس هدیه رو میپرسه اونم میگه من ازش خبر ندارم فقط چند وقت پیش یه پی اس فور برای پسرم گرفته بود من پسرمو بردم اون مغازه براش بازی ریخت. منصور هم میگه ما هم از همون طریق آدرس شما رو پیدا کردیم، شوهرش میگه من نه آدرس دارم نه شماره. منصور میگه من آدرس اونو نمی خوام یکی باهاش هست اونو می خوام، قضیه سنگینتر از این حرفهاست. تا میخوان ببرنش بکنن تو ماشین، زن بابای مانی میاد میگه من میدونم که کجاست.
بهار پیتزا میخره میاره خونه امیر و میگه آلما دلش پیتزا می خواست براش گرفتم، فردا برو زندان آلما رو هم ببر مادرش رو ببینه. بعد بهش میگه اگه برگه طلاق میذاشتی آبان بندازه جلو ثابت الان نشسته بودید حساب کتاب می کردید. امیر میگه من الان شوهرش هستن اونموقع دیگه هیچی نیستم، مهم نیست چی میشه من می خوام شوهرش بمونم.
آبان به خیال اینکه امیر اومده ملاقاتش میره اتاق ملاقات اما میبینه ثابت اومده، با دیدنش شوکه میشه بهش میگه بهت گفتم بذار این جریان رو به روش خودم حلش کنم نذاشتی الان دیگه حرفی نمونده چرا اومدی اینجا. ثابت میگه فکر کردم دارم بهت کمک میکنم و سختته به شوهرت بگی خواستم ظرف ۱۰ دقیقه به شوهرت بگم جریان رو سر و تهش هم بیاد و بریم سر وقت کارمون. آبان به ثابت میگه پس بهتره الان برید من منتظر همسر و دخترم هستم نمی خوام بیان و تو رو اینجا ببینن. ثابت میگه تو گفتی همه چیز حله حق طلاق داری، اومدم ببینم می خوای چیکار کنی؟ تو که نمی خوای اینجا بمونی؟ آبان میگه آره می خوام بمونم. ثابت میگه من خریدارم و تو فروشنده، آبان میگه اما من دیگه نمیخوام بفروشمش، من گفتم طرحمو میفروشم نه خودمو. ثابت میگه طرح تو بدون خودت بدرد من نمیخوره. آبان جواب میده اون دیگه مشکل خودته من نمیخوام برای اینکه از زندان آزاد بشم زندگیمو نابود کنم. ثابت میگه این بار استثناعا خودم اومدم تا همدردی کنم و کمکت کنم. آبان میگه من شما را نمیشناسم، ثابت میگه اینبار مجبوری بشناسی بعد از داخل پوشه ای که آورده بود چند تا برگه بیرون میاره و میده به آبان و میگه اینم رضایت نامه دیگه هیچ حسابی از اطهم نداری. کل بدهیتو باهاش صاف کردم طرف حسابت منم. آبان برگه رو برمیداره میندازه جلوش و میگه ثابت من اگه بمیرمم نمیذارم دستت به من برسه، چه برسه بخوام زنت بشم. ثابت میگه من گفتم از شوهرت جداشی کی گفته بیای زن من بشی؟ آبان میگه باشه من می خواستم بچم تو زندون منو نبینه که دید حالا برو هرطوری که می خوای طلبت رو از من وصول کن. ثابت آخرین کتابی که آبان خونده بود رو با خودش میاره میگه از رو کنجکاوی خوندمش بگیر اینجا بیکار شدی دوباره بخونش.
هدیه دم صبح بیدار میشه و در اتاق رو می بنده و پولها رو برمیداره بره، سروش بیدار میشه هر چی صدا میکنه هدیه جواب نمیده، موقع رفتن می بینه آدم پرونه اومده برمیگرده وسایلشو میذاره کمد و در رو برای سروش باز می کنه و به سروش میگه اینقدر خری که فکر کردی می خوام بذارم برم، سروش میگه میرفتی هم خیالی نبود مگه من چی دارم که تو بخوای بمونی، بهم بگو دوستم داری. هدیه میگه دارم.
آدم پرونه میگه پولش رو پیش پیش میگیره ، چون اول گفتی خودتی و یه بچه سه نفر بشید خطر داره. سروش میاد میگه بهشون گفته بودی دو نفرید؟ هدیه میگه گفتم شاید مانی نیاد. بعد هدیه میره یواشکی به یارو میگه اگه وضعیت خطرناک شد من و بچه ام رو رد کنه فقط این چیزی نفهمه.
منصور به ثابت میگه رد سروش و اون زنه رو زدیم خیالت راحت، زنه گفته برای پسرش ماشین میگیره چند ساعت دیگه بره پیشش. ثابت میگه باشه فقط دو تا نکته: یک اصلا دلم نمی خواد پسربچه اذیت بشه، دو من سروش رو سالم می خوام.
امیر میره هولدینگ و داد میزنه به ثابت که چرا رفتی سراغ زن من؟ ثابت همه رو از اتاق بیرون میکنه و به امیر میگه بین من و خانم اسفندیاری یه قرارداد باز هست، ایشون فعلا زندان هستن نمیتونن تشریف بیارن طبیعتا من باید میرفتم. امیر میگه چرا سه میلیارد پول دادی به طلبکار من بدون هیچ مدرکی. ثابت میگه طرف قرارداد من شرط رو پذیرفته یه بیع باید جاری میشد حسن نیت منم باید ثابت میشد. امیر میگه منو جایی نرسون که کاری کنم تا ابد پشیمون بشی. ثابت میگه اون زنی که الان رگ گردنت براش زده بیرون فعلا که زندانه میتونی درش بیاری؟ الان من بیشتر بدردش می خورم اگه اجازه میدم بیای تو دو متری من هرچی از دهنت در میاد بگی فقط بخاطر اینه که بعدا شرمنده نشی وگرنه حق با آقای محمودیه اینجا طویله نیست که هرکسی سرش رو بندازه بیاد داخل. امیر میگه این زن همه چیز زندگی منه بخوای بگیری همه چیزتو میگیرم من که زورم به تو و تشکیلاتت که نمیرسه شده خودمو میکشم قتلمو میندازم گردنت تا آخر عمرت نتونی یه شب راحت بخوابی. امیر با ناراحتی و عصبانیت اونجا رو ترک میکنه.
منصور میره سراغ مانی تا بوسیله اون برسه به هدیه. به مانی میگه اونیکه با مادرته آدم خطرناکیه ما میریم دنبالش تا بلایی سر مادرت نیاره. مانی میگه سروش آدم بدی نیست، منصور میگه همین آقا سروش میدونی آدم کشته و فراریه؟ میدونی اینطوری میخوای از مرز رد بشی.
هدیه و سروش با دو تا موتورسوار راهی میشن.
امیر از بهار میخواد که مراقب آلما باشه و خودش میره دنبال کارش. بهار با آلما میره ملاقات آبان، آبان بهش میگه الان همه چیز دست ثابت پول اطهم رو داده، بهار میگه یارو تو ۲۰ روز ۱۵ میلیارد برات خرج کرده شانس چجوری در خونه ات رو بزن. آبان میگه نمیدونم تو سرش چی میگذره.
منصور و شوهر سابق هدیه و مانی راهی میشن. شوهر سابقش میگه دنبال هدیه هستید یا اونکه باهاشه. منصور میگه اونیکه باهاشه. اون میگه این زن شده کابوس زندگی ما. منصور میگه نگران نباش آقا ثابت جبران میکنه. اونقدر پشت سر هدیه حرف میزنن که مانی ناراحت میشه می خواد پیاده بشه منصور میگه با ماشین رفیقش ادامه مسیر رو بیاد.
هدیه و سروش یه جا میشینن منتظر مانی که از راه میرسه، مادرش رو بغل میکنه ، هدیه و سروش و مانی سوار موتور میشن برن، منصور از راه میرسه و یکی می خوابونه تو گوش سروش. یکدفعه درگیر میشن سروش فرار میکنه هدیه داد میزنه برو برنگرد ، منصور میگه سروش اگه تا نیم ساعت دیگه برنگردی یه بیل میدم دست بچه ها این زن رو همینجا دفن کنن. سروش پایین دره تو برفها میشینه و فکر میکنه.
مانی میره پیش پدرش، منصور ساک پولها رو برمیداره و میگه حیف که به بچه ات قول دادم، دعا کن آقا سروشت برگرده.
هدیه و مانی هر کدوم سوار یه ماشین میشن ، کمی میگذره سروش برمیگرده.
امیر بنزین برمیداره میره پارکینگ هولدینگ و بنزین میریزه رو ماشین ثابت و آتیشش میزنه، نگهبان ها میرسن و امیر رو میگیرن ، ثابت میرسه و میگه بیارن پیشش. ماشین رو با کپسول خاموش می کنند. ثابت میگه این کارها چیه دنبال دردسری، بعد میگه ولش کنید بره خونه اش، محمودی میگه چیو ول کنیم بذار ببریمش کلانتری آدم بشه. امیر میگه میام میکشمت زندگیتو آتیش میزنم. نگهبان ها ولش می کنن میره.
منصور به ثابت میگه نزدیک تهرانیم سروش هم تو راهه.
محمودی با شیما تو خونه اش بود و همسرش هم تماس تصویری میگیره از خارج و آمار میگیره، یهو ثابت سرزده میاد خونه اش، شیما میره تو اتاق. ثابت میفهمه محمودی با شیما رابطه داره بهش میگه بهت گفتم تو شرکت از اینکارها نکن من جون کندم این شرکت رو سرپا نگه داشتم، محمودی میگه سر صبح اومدی مچ گیری؟ ثابت میگه وقتی تو قوانین شرکت رو میذاری زیر پا از بقیه چه توقعی دارم. محمودی میگه من هر کی نیستم من بابکم، الانم چیزی نشده که. ثابت میگه چرا منشی من که باید الان همه چیز رو درست کنه اینجاست بعد میگه برای یه کار واجب اومدم اینجا اینو رد کن بره بهت میگم.
آلما تو مهد کودک با خودش بازی میکرد مربی باهاش حرف میزنه آلما میگه اینجا اتاق ملاقات زندون مامان هاس. مربی متوجه میشه مادر آلما زندونه از امیر می خواد که با آلما صحبت کنه. امیر موقع برگشت از آلما می خواد که به کسی نگه مامانش زندونه ، وقتی میرسن خونه محمودی جلوی در منتظرش بوده، امیر عصبانی میشه میگه با من چیکار داری. محمودی میگه راجع به خانمت حرف دارم با این دست فرمون همه ما رو میندازه زندون. امیر میگه درستش هم همینه جای شما اونجاست نه اون. محمودی میگه مطمئنی زنت الان زندونه؟ بعد یه برگه میده به امیر و میگه ثابت همه بدهی رو داده الان ثابت طلبکار شماست، صبح هم رضایت داده زنت اومده بیرون. امیر تعجب میکنه میگه مگه میشه زنم از زندون بیاد بیرون و نیاد خونه؟ محمودی میگه آره میشه بیا بریم بهت بگم زنت کجاست. زنت خونه ثابته، من الان نگران خودمم ۲۰ سال تو این هولدینگ جون کندم نمیذازم زنت بیاد با دو تا عشوه همه چیز رو بریزه بهم، چرا باید ثابت بیاد مفت مفت پول طلبکار رو بده و رضایت بده؟ رابین هوده دیونست یا خیّر نمونه، من نمیدونم چی بینتون هست خودمم موندم، من همیشه زن شوهردار خط قرمزم بوده. امیر میگه از کجا میدونی؟ محمودی میگه یکی از آدمهاش گفت، ثابت اصلا اینطوری نبود اما بعضی آدمها عوض میشن.
محمودی جلوی خونه ثابت نگه میداره و میگه برو دست زنت رو بگیر و ببر شده خونه و شهرت رو عوض کنی فقط برو یه جائیکه بادی که به کله ما میخوره به صورت شما نخوره، من رفاقتی آوردم اینجا اگه طاقت جدا شدن از زنت رو نداری میری زنگ رو میزنی دست زنت رو میگیری میری پی زندگیتون نمی پرسی اونجا چه خبر بوده شاید اگه بفهمی دیگه شاید نبخشیش. امیر میگه مگه الان اونجا چه خبره؟ محمودی میگه چه میدونم. امیر میره زنگ خونه رو میزنه ، بهش میگن بیاد طبقه منفی دو. امیر میره داخل و ....
نظر شما