خلاصه داستان سریال ازازیل قسمت ۹ + دانلود سریال ازازیل قسمت ۹
خلاصه داستان قسمت ۹ سریال ازازیل را در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد می توانید مشاهده کنید که در بامداد روز جمعه منتشر شد.

سریال ازازیل محصولی جدید در ژانر جنایی از شبکه خانگی و پلتفرم نماوا می باشد، در این سریال بازیگرانی با بازی پیمان معادی، پریناز ایزدیار، بابک حمیدیان، علی مصفا، گوهر خیر اندیش، بهرنگ علوی، محمد بحرانی، پاشا جمالی، مریم سعادت ، پیمان معادی و ... حضور دارند ، ازازیل به نویسندگی مسعود خاکباز و کارگردانی حسن فتحی و تهیه کنندگی حسن خدادادی از روز ۲۸ دی ۱۴۰۳ در روزهای جمعه هر هفته، ساعت ۰۰:۰۰ بامداد از پلتفرم نماوا پخش خواهد شد.
خلاصه قسمت نهم سریال ازازیل
سالها قبل داستان زمانی رو نشون میده که امیر تازه متولد شده بود، مانی نمایشگاه نقاشی گذاشته و با مرجان به امور نمایشگاه و استقبال از بازدیدکنندگان می پردازند، مهری هم از امیر مراقبت میکنه و هربار که امیر رو میاره که مرجان بهش شیر بده ازش میخواد که با شیشه به امیر شیر بده و تو کارش دخالت نکنه، بعد از مانی میخواد برای مهری ماشین بگیره که امیر رو ببره خونه، اما مانی میگه مهری کار داره بهتره خودش بچه رو ببره. مرجان که دوست نداشته مانی رو با طرفدارهای خانم تو نمایشگاه تنها بذاره مخالفت می کنه ولی مانی کار خودش رو میکنه بالاخره مرجان رو میفرسته بره.
مانی وسط نمایشگاه میره سراغ رفیقش و بهش میگه چرا منو دست به سر میکنی جواب آزمایش رو نمیدی؟ رفیقش مجبور میشه برگه رو به مانی بده. مانی با دیدن برگه آزمایش حالش بد میشه و میگه حدسم درست بود میره یه جا پیش یک درخت و حلقه ازداوج رو در میاره میندازه اونجا.
مرجان تو خونه امیر رو می خوابونه اما امیر بیدار میشه و مدام گریه میکنه یه صدایی میاد مرجان فکر میکنه مانی یا مهری هستن صداشون میکنه اما وقتی می بینه جوابی نمیاد اناری که نصف کرده بود رو رها می کنه و با چاقوی توی دستش میره موزیک رو قطع می کنه صدای امیر هم نمیومد دیگه، مرجان کمی می ترسه اما می بینه مانی هست که اومده امیر رو بغل کرده، مانی میره حیاط آتیش روشن میکنه و سیگار میکشه، مرجان بهش میگه این مسخره بازی ها چیه؟ مانی میگه بین من و تو این بچه چه گناهی کرده که باید بسوزه؟ درسته بچه من نیست اما بچه که هست. مرجان میگه چی داری میگی تو؟ مانی جواب میده اشک تمساح ریختی منه احمق باورم شد. مرجان میگه به کی قسم بخورم باور کنی فکر کن من عوضی و آشغال اما این حرفه که داری میگی؟ همش تقصیر مهری هست. این بچه ۴ روز زودتر بدنیا اومد این زن نمی خواد حتی ببینه بچه رو. مانی جواب آزمایش رو میاره میگه میگن دیوار حاشا بلنده اما نه اینقدر. بعد برگه آزمایش رو میده به مرجان و میگه جواب دی ان ای بچه است بگیر بخونش. مرجان با گریه میگه مانی تو تاحالا عاشق شدی؟ آدم برای حفظ عشقش آدم هم میکشه دروغ که دیگه هیچی. مانی میگه تو عاشق من شدی؟ کیه بابای بچه؟ مرجان میگه تو الان اونقدر حالت بده که من هرچی فایده نداره؟ مگه نمیگی این بچه حرومزاده است چه فرقی میکنه؟ مانی میگه فرق میکنه لعنتی فرق میکنه. این بچه بهم نگاه می کنه لبخند میزنه. مرجان میگه نمی خواد دلت براش بسوزه این همه بچه مثل این تو دنیاست اینم یکیش، می برمش یه قبرستانی بزرگش می کنم، مانی میگه تو کی هستی ابلیسی یا مادر؟ مانی میگه مگه پول نمی خواستی بهت میدم، خونه تخت طاووس و ماشین مال تو ولی امیر اینجا می مونه پیش من، لااقل از شر تو در امان می مونه ولی خودت بری دور بشی، من خرج زندگیت رو می دم ماه به ماه، ولی دور و بر من و امیر پیدات نشه هیچ وقت.
مانی و امیر تو اتاق با هم حرف میزنن، مانی بهش میگه ماجرای مرجان رو کی بهت گفته؟ شوکا بهت گفته؟ امیر میگه چطور این همه سال بهم نگفتی؟ مانی میگه هیس تو خیلی چیزها رو نمی دونی به موقعش برات تعریف می کنم فقط همینو بدون مرجان هیچ وقت برات مادری نکرده پاشو از اینجا بذاره بیرون میره اداره پلیس هممون رو لو میده، شوکا که سهله پای مهری رو هم میکشه وسط، میدونی مجازات آدم دزدی چیه؟ امیر میگه با این حساب یه راه بیشتر نمیمونه، این زن مریضه، باید درمان بشه بعدش باهاش حرف میزنیم این قضیه رو حل می کنیم ما باید از چیزی که تو وجودشه نجاتش بدیم. مانی میگه منظورت چیه؟ تا امیر میاد بگه یه موجودی ذهنش رو ، مانی دستاش رو میذاره روی گوشش تا نشنوه و بعد میگه پس شوکا دوباره شروع کرده؟ امیر میگه تو مگه از کارهایی که شوکا می کنه باخبری؟ مانی میگه شوکا به من قول داده بود؟ امیر میگه کجای کاری بازی تازه شروع شده، بعد لباسش رو میزنه بالا تا مانی زخمهای پشت بدنش رو ببینه.
مهران از زیرزمین میاد بیرون، زنش میگه اون تو چیکار می کردی؟ مهران میگه به تو ربطی نداره. زنش میگه وقتی زنگ زدم پلیس معلوم میشه. مهران میگه داشتم به کفتر امانتیه آب و دون میدادم. زنش باور نمیکنه و میگه بوش کل محل رو برداشته، مهران میگه آره من میکشم اما از دست تو می کشم. دختر مهران یه سینی فرنی دستش بود که ببره به همسایه ها پخش کنه، مهران بهش میگه صبر کنه بعد به زنش میگه نیّر می خواد بره نذری پخش کنه بگو چادر سرش کنه مخصوصا الان که براش خواستگار هم پیدا شده، زنش تعجب میکنه. مهران میگه اگه می خواهید من رضایت بدم شرط داره.
بعد چادر زنش رو میندازه سرش و سینی فرنی رو میگره می ره بیرون، زن همسایه از پنجره متوجه میشه که اونیکه با چادر از خونه زده بیرون مهران هست، به پلیس ها میگه و مامورها سریع از خونه همسایه میزنن بیرون و میرن در خونه مهران و کل خونه رو می گردن .
مهران میاد خونه همسایه و بهش میگه فرنی برات آوردم بخوری فقط من تو راه پله می مونم اوضاع آروم شد بگو برم.
مرجان به امیر میگه یه چیزهایی رو می خوام بهت بگم، امیر بهش میگه میشه حرف نزنی من همه چیز رو میدونم، مرجان بهش میگه ولی من باید باهات حرف بزنم من ۲۲ سال منتظر همچین موقعی بودم که بتونم ببینمت تو بهم بگی مامان، تو درمورد من اشتباه میکنی من هیچی ام نیست نمیدونم شوکا درمورد من بهت چی گفته، ولی من باید برات بگم مانی برای اینکه من رو از تو دور کنه و بره با اون باشه چه نقشه هایی کشیده. امیر به مرجان میگه به خاطر منم که شده با شوکا کار نداشته باش تو همه این مدت که نبودی شوکا از من مراقبت می کرد بذار برای اولین بار خودمون مثل مادر و پسر حلش کنیم. مرجان میگه تو همه زندگیمی و از این به بعد هرچی تو بگی هر چی تو رو خوشحال کنه، مانی به امیر زنگ میزنه بیاد بیرون. امیر میره حیاط مانی بهش میگه اون زن کسی که تو فکر میکنی نیست پسرم. امیر میگه پسرم؟ چرا یدفعه مهربون شدی تو؟ من حرف هردوتون رو گوش میدم. یه عمر منو از خودت دور کردی و به هممون دروغ گفتی، منو گذاشتی خونه مهری و گفتی به خاطر خودته. من همیشه تنها بودم و هیچ وقت داشتن پدر رو حس نکردم پی دست از سرم بردار. مانی میگه آره من نباید تنهات میذاشتم من یه جوون تنها بودم که بجز مهری و دو تا زن تو در و همسایه هیچ زنی تو زندگیم نبود از نظر مرجان من یه بچه پولدار احمق بودم، تو فامیل هی میشنیدم بهمون متلک مینداختن که شما بچه دار نشدید؟ همه چیز معلوم بود بلایی که میترسیدم سرم اومد، قبل از اینکه با من بیاد تو رابطه حامله بود، با من ازدواج کرد که بچه اش رو گردن من بندازه، من عاشقت بودم نمی خواستم باور کنم همون شب میردم امیر، میدونستم لیاقت داشتن تو رو نداره تا اینکه شوکا اومد تو زندگیم، دیگه خیالم راحتتر شد اما هر وقت میدیدمت یاد خیانت مادرت میفتادم، بخاطر همین یه وقتایی ازت فاصله گرفتم، من دوستت داشتم امیر با اینکه پسر واقعی من نیستی. به صدای قلبت گوش کن که بهت میگه به صدای قلبت گوش کن. امیر داد میزنه خفه شو.
یکدفعه برگهای ساختمون خاموش میشه، مانی و امیر وارد اتاق میشن فندک روشن می کنن و دنبال مرجان می گردن، مرجان با چاقو به مانی چند ضربه میزنه و فرار میکنه، امیر به اورژانس زنگ میزنه، پلیس با شوکا وارد ساختمون میشه، شوکا با دیدن مانی میپرسه چی شده؟ پلیس به امیر دستبند میزنه، مانی رو به بیمارستان منتقل می کنن، مردم جلوی در خونه جمع شده بودن مرجان هم بین جمعیت بود و مطمئن میشه مانی رو به بیمارستان انتقال دادن.
نشون میده تو یه محلی ترسناک زنها و مردهای بیمار پشت یک میز مشغول خوردن ساندویچ بودن.
امیر تو بازداشت بود و همش نگران و مضطرب. مانی تو اتاق عمل بود و شوکا هم در کنار پزشک جراح نگران بود. شوکا به سرگرد شریفی میگه خداروشکر خطر رفع شده باید منتظر باشیم اصلا فکر نمی کردم اینقدر قوی باشه، شریفی میگه برمیگرده من مطمئنم این پرروتر از این حرفهاست، شوکا تشکر میکنه که گذاشتن تو اتاق عمل کنار مانی حضور داشته باشه، بعد میگه الان مرجان اون بیرون داره میچرخه و مطمئن باشید خطرناکتر از قبل هم شده. چیزی که می خوام بگم شاید بنظر شما احمقانه بیاد اما من مطمئنم اون میاد سراغ من، اگه اجازه بدید من طعمه بشم برای دستگیریش، شریفی میگه از کجا اینقدر مطمئن هستید فکر نمی کنید انتقامی که خواسته رو گرفته؟ شوکا میگه من حسش میکنم مدام فکر میکنم دنبال راهیه که خودش رو بهم نزدیک کنه. شریفی بهش میگه ما دورادور مراقبتون هستیم امیدوارم جواب اعتمادمون رو بدید، بدون هماهنگی با ما کاری نمی کنید.
شوکا با ماشینش میره و پلیس هم تعقیبش میکنه، استاد به موبایل شوکا زنگ میزنه و حال مانی رو ازش می پرسه، شوکا بهش میگه خداروشکر بخیر گذشت، استاد میگه فردا اومدم تهران حتما میام بیمارستان بهش سر میزنم، بعد بهش میگه نمیخوای بگی چی شده؟ شوکا میگه قضیه اش مفصله. استاد میگه اگه اون چیزی که میدونم باشه هر چی بهش نزدیکتر بشی بیشتر میکشونه سمت خودش.
شوکا با ترس وارد خونه اش میشه و بعد از عوض کردن لباس هاش یه صندلی میذاره روبروی در ورودی خونه و میشینه روش و به در زل میزنه...
نظر شما